تبليغاتX
ترانه های یک ترانه


ترانه های یک ترانه

ترنم روزهای بارانیم

 

امروز تمام خاطراتم را سوزاندم ! امروز من با چشمانم یکی یکی نواختم قطره های اشک را ! و آتش رقصید و با وزش باد به این سو و آن سو می رفت !

امروز تمام عکس هایی که با ولع جمع کرده بودم و نگه داشته بودم که گمان می  کردم روزی قسمتی از رویاهای زندگی ام خواهد بود سوزاندم ! چون به کابوس تبدیل شده بود !

امروز بی رحم شدم مثل خیلی ها ! مثل همان که رویا هایم را به کابوس تبدیل کرد ! خیره ماندم به آتش و گرمایش در این سرما بدجور آزارم داد !  به تک تک عکس هایی که می سوخت در آتش  ناباورانه نگاه می کردم !

دیگر در آن عکس ها حتی خودم هم نمی شناختم چه به رسد به ........

با خودم فکر کردم سوختن عکس ها که چیزی نیست ! مهم سوختن خودم بود ! تباه شدنم !

تمام خاطراتی که زمانی شیرین بودند حالا تلخ ترین روزهای تباه شده ی زندگیم هستند !

و حالا من  در این صحنه ی زندگی ایستاده ام تا نقشی تازه به عهده بگیرم ! شاید این بار دیگر مجبور به سوزاندن خاطراتم نباشم !

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت 21:21 توسط ترانه | |

 

بدون تو کی ام ؟از هرچه نیست هم کمتر

ای از هر آنچه خدا وعده داده محکم تر !

از ابتدا به هوای هم آفریده شدیم

شبیه آدم و حوا ،نه بلکه با هم تر

برای هرچه از این بعد من تو ،تنها تو

از احتیاج گیاهان به خاک مبرم تر

درست حدس زدی در سرم چه می گذرد

به نام تو غزلی از سکوت مبهم تر

برقص با کلمات آنچنان به آرامی

که از سقوط پر آرام تر ملایم تر

ببخش دستم اگر لرزه گیر شانه ی توست

ای از تشنج آتشفشان مصمم تر

به هم بریز و بپاش از هم و دوباره بساز

مرا چو خویش نه ابلیس تر نه آدم تر

 

 مسلم فدایی

 

 

نوشته شده در جمعه بیستم آذر 1388ساعت 21:54 توسط ترانه | |

 

دلم برایت تنگ شده ! می دانم آن دور دور ها ایستاده ای و داری نگاهم می کنی ! هر روز ! هر ساعت ! روز و شبش خیلی فرقی ندارد !

همه اش ایستاده ای و نگاهم می کنی و لبخند می زنی و من در حسرت یک لحظه در آغوش کشیدنت هستم !

هر روز که از دور می بینمت تا خودم را جمع و جور می کنم که امروز بیایم و کمی در کنارت باشم حتی برای یک لحظه ،  انگار چیزی مانع می شود ! اتفاقی تازه ! حرفی یامفت ! نگاهی مضحک ! و گاهی خودم ! آری خودم مانع می شوم که نزدیکت نشوم انگار !

هر روز و هر شب خواب هایم اشفته شده و خودم از خواب هایم بدتر ! و هر روز از دیروز دلم بیشتر برایت تنگ می شود !

چند شب است پیاپی خواب آشفته می بینم و تو هم همیشه گوشه ای از خواب هایم هستی ! ولی چرا حتی در خواب هم نمی توانم در آغوش بکشمت تا کمی آرام شوم !

دلم از این دنیا گرفته ! دلم از آدمها روز به روز سیاه تر می شود ! نمی دانم گاهی فکر می کنم توی یک جنگل بی پایانم که هر چه جلوتر می روم به لانه شیر های درنده نزدیک و نزدیک تر می شوم ! و می ترسم ......

همیشه سخنور خوبی بوده ام ! چند وقت پیش درباره پست یکی از دوستان نظری دادم و گفتم :  زندگی همین است دیگر ! خیلی سخت نگیر ! اینجا مثل عبور از یک خیابان است که باید فقط عبور کنی و حواست را جمع کنی همین !!!

گوشم از این حرف ها پر است ! معنای همه این جملات ساده را خوب می فهمم ! ولی نوبت به خودم که می رسد انگار گنگ می شوم ! خیلی وقت ها سعی می کنم به این حرف ها عمل کنم ولی نمی شود !

بگذریم ..........

برگردم به دل تنگی ام !

آری دلم برایت تنگ شده ! دلم برای در آغوش کشیدنت تنگ شده ! دلم برای خنده هایت ، حتی گریه هایت تنگ شده !

 

آرامش روزهای زندگی ، دلم برایت تنگ شده !!!!!

 

پی نوشت : خطاب به بعضی دوستان : دلم برای کسی تنگ نشده !!! دلم برای آرامش تنگ شده ! برای یک حس خوب ! برای راحت نفس کشیدن که وقتی نفس می کشم قلبم تیر نکشد  ! برای بی غم بودن !

خدایا دلم برای آرامش تنگ شده ! خدایا اصلا شاید دلم برای خودت تنگ شده !!!

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت 22:10 توسط ترانه | |

 

 

من به یک احساس خالی دلخوشم


من به گل های خیالی دلخوشم


در کنار سفره اسطوره ها


من به یک ظرف سفالی دلخوشم


مثل اندوه کویر و بغض خاک


با خیال آبسالی دلخوشم


سر نهم بر بالش اندوه خویش


با همین افسرده حالی دل خوشم


در هجوم رنگ در فصل صدا


با بهار نقش قالی دلخوشم


آسمانم: حجم سرد یک قفس


با غم آسوده بالی دلخوشم


گرچه اهل این خیابان نیستم


با هوای این حوالی دلخوشم

 

پی نوشت : این شعر را که خواندم دیدم چقدر شبیه است به حال و هوای من ! من دل خوشم به خیلی چیزها که هیچ هستند ولی به هرحال وجود دارند ! دل خوشم اما سر خوش نیستم ! دل خوش بودن هم عالمی دارد ! گاهی دلم را  خوش می کنم به یک نفس عمیق هوای سرد پاییزی ! همین می شود دلخوشی دیگر !

دلتان خوش ! چشمهایتان پر اشک شوق  ! لبخندتان از ته دل ! و قلب هاتان پر مهر !

 

نوشته شده در یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 22:32 توسط ترانه | |

 

شاهرگ های زمین از داغ باران پر شده است

آسمانا!کاسه صبر درختان پر شده است

زندگی چون ساعت شماطه دار کهنه ای

از توقف ها و رفتن های یکسان پر شده است

صفحه های خاطرات دفتری چندیست از

تمبر های نامه شیراز تهران پر شده است

چای می نوشم که با غفلت فراموشت کنم

چای می نوشم ولی از اشک فنجان پر شده است

بس که گلهایم به گور دسته جمعی رفته اند

دیگر از گلهای پرپر خاک گلدان پر شده است

دوک نخ ریسی بیاور یوسف مصری ببر

شهر از بازار یوسف های ارزان پر شده است

شهر گفتم؟شهر! آری شهر! آری شهر! شهر

از خیابان از خیابان از خیابان پر شده است

 

فاضل نظری

نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 22:50 توسط ترانه | |

 

امروز چقدر هوا لطیف بود و نمناک ! حسابی باران بارید و آسمان غرید ! طوری که نیمه های شب چندیدن بار از صدای غرش آسمان بیدار شدم و حسابی قلبم به تپیدن افتاد !

امروز حسابی نفس کشیدم و نگاه کردم به اطرافم ! با این که باران تندی می بارید امروز یک مسیر طولانی را پیاده رفتم و حسابی خیس شدم !

نگاه کردم به درختان کاج دو طرف بلوار که برگ های سوزنیشان برق می زد و می درخشید و قطره های باران همچون الماسی زینت درختان کاج شده بود !

خدای من چقدر باران عجیب است ! نیمه های شب که آسمان می غرید و برق می زد آسمان آنقدر روشن شده بود که چندین بار فکر کردم صبح شده ! و صبح که پیاده می رفتم تا محل کارم  انگار شب بود و تاریک ! چقدر خلوت بود خیابان ها ! دیگر از صدای بوق ماشین ها خیلی خبری نبود !

سکوت عجیبی بود و من حسابی کیف کردم !!!

در این سکوت هیجان انگیز می توانستم حتی صدای سقوط قطره های باران از روی برگ درختان را هم بشنوم !!!

چقدر خوب نفس کشیدم امروز !!!

گاهی فکر می کنم رطوبت باران و هوای لطیف و خنکش قلبم و روحم را بدجور جلا می دهد و خنک می کند !!!

گاهی آنقدر غرق در افکار مزخرف و تکراری می شوم  که قلبم اکسیژن کم میارود و حسابی آمپر می پراند !!!

امروز حسابی نفس کشیدم و هوا فرستادم آن تو !!!

فکر کنم تا مدتی شارژ باشم و آمپرم خیلی داغ نشود !!!

خدایا ممنونم که باران بارید و من کمی نفس کشیدم !

خدایا ممنونم که می توانم بدون درد  نفس بکشم !

خدایا ممنونم که می توانم زیر باران راه بروم !

خدایا ممنونم که می توان قطره های باران را ببینم !

خدایا ممنونم که می توانم قطره های باران را حس کنم ، زیر باران خیس شوم و شکایت نکنم !

 

پی نوشت 1  : این روزها کمی دلم هم بارانی شده !!! باران چشمهایم باید ببارد که هم من سبک شوم و هم آسمان !!!

پی نوشت 2 : این متن را  روز پنج شنبه 7/8/88  ساعت 30/10 صبح  نوشتم !!!! باشد که این هم ثبت شود در آلبوم خاطرات وبلاگیم ! شاید روزی به نیکی از آن یاد کردم ! کسی چه می داند !!!

 

نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 22:47 توسط ترانه | |

                

میلاد سلطان ایران ،

                                   

                   شاه خراسان ،

                                                  

                            غریب الغربا ولی آشنای تمامی دلها ،

 

علی بن موسی الرضا علیه السلام

 

                       را به همه مسلمانان تبریک می گویم !!!

نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 22:36 توسط ترانه | |

 

سایه شدم و صدا کردم :

 

کو مرز پریدن ها ، دیدن ها ؟ کو اوج (( نه من )) ، دره ی (( او )) ؟

 

و ندا آمد : لب بسته بپو .

 

مرغی رفت ، تنها بود ، پر شد جام شگفت .

 

و ندا آمد : بر تو گوارا باد ، تنهایی تنها باد !

 

دستم در کوه سحر (( او )) می چید ، (( او )) می چید .

 

و ندا آمد : و هجومی از خورشید .

 

از صخره شدم بالا . در هر گام ، دنیایی تنهاتر ، زیباتر .

 

و ندا آمد : بالاتر ، بالاتر !

 

آوازی از ره دور : جنگل ها می خوانند ؟

 

و ندا آمد : خلوت ها می آیند .

 

و شیاری ز هراس .

 

و ندا آمد : یادی بود ، پیدا شد ، پهنه چه زیبا شد !

 

(( او )) آمد ، پرده ز هم وا باید ، درها هم :

 

و ندا آمد : پرها هم !!!

 

سهراب سپهری

نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت 19:32 توسط ترانه | |

 

هرچه بیهوده مرا کشت

                           بسم بود

                                       بسم !

نفس بی کسیم زنده دلان

                              قطع کنید !

 

چند وقت است انگار تردید بدجور افتاده به جانم ! هر چقدر خودم را به در و دیوار تنهایی هایم می کوبم نتیجه ای نمی گیرم !

دلم می خواهد باران ببارد و من زیر باران بدوم و کسی متوجه صورت خیسم نشود ! دلم می خواهد پیش باران کم نیاورم و یک ریز ببارم تا ببارد و ببارد تا ببارم !!!

حس عجیبی است که چند وقتی است احاطه ام کرده است و من به هیچ وجه حاضر نیستم در مقابلش زانو بزنم ! آنقدر می جنگم تا به زانو درآید و بگوید غلط کردم !!!

تمام زندگی ام انگار پر شده از حس های عجیب و غریب و گاهی غبطه می خورم به لبخندهای عمیق این و آن ! و اینکه چقدر ساده می انگارد این چند صباح عمر را !!!

دائم با خودم زمزمه می کنم که زندگی همین است دیگر ! کمی شاد باش !

خدایا خودت می دانی که من چیز زیادی نمی خواهم ! من که حرص نمی زنم ! دلم از این دنیا صداقت می خواهد ! دلم یکرنگی می خواهد ! دلم آرامش می خواهد ! دلم چیزهایی می خواهد که برای تو چیز زیادی نیست !

از مادیات این دنیا چیز زیادی نمی خواهم ! دلم می خواهد شاد باشم به شادی تو و رضایتت و اینکه همیشه نگاهم کنی !

و اینکه همیشه سنگینی نگاهت را بر روحم حس کنم و هر جا که خواستم از خستگی در جاده ی زندگی بنشینم بدانم موقع برخاستن کسی هست که دستم را بگیرد !!!

وای وای چقدر حرف مانده روی این دلم !!! چقدر خوب است که جایی دارم که بنویسم دل نوشته هایم را !!!

 

وای وای امان از دلم که چقدر سنگین شده این روزها !!!

 

وای وای امان از بازی روزگار که خسته ام کرده !!!

 

وای وای از خودم ، از افکارم ، از احساسم !!!

 

وای وای از این دلهره و ترس لعنتی !!!

 

با تو هستم حس لعنتی !

همین روزها می گذارمت توی هاون و آنقدر می کوبمت تا له شوی ! که بدانی من کیستم ! که بدانی من مار گزیده ام و می ترسم از ریسمان سیاه و سفید ! چه برسد به تو که از مار هم بدتری که اصلا خود ماری !

بدان هر چقدر که نیشم بزنی و قلبم را تکه تکه کنی بازهم روزی بیرونت می کنم که بروی !!!

تو نیشت را بزن ! من پیروز می شوم ! یقین داشته باش !

 

پی نوشت 1 : هیچ اتفاق خاصی نیفتاده و زندگی ام دارد زندگی اش را می کند ! و من هم !!!

پی نوشت 2 : نوشتم که آرام شوم ! نوشتم که اتمام حجت کنم با خودم ! نوشتم که نماند کنج قلبم که تبدیل شود به زخمی کهنه !!! نوشتم که شاید مثل یک سیلی محکم بخورد توی گوشم تا کمی به خود آیم !!!

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 22:0 توسط ترانه | |

 

وقتی که دیگر نبود ،

 

         من به بودنش نیازمند شدم

 

وقتی که دیگر رفت

 

           من در انتظار آمدنش نشستم .

 

وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد

 

                                   من او را دوست داشتم .

 

وقتی که او تمام کرد

                     من شروع کردم

 

وقتی که او تمام شد

 

                       من آغاز شدم

 

و چه سخت است تنها متولد شدن

 

                         مثل تنها زندگی کردن ،

 

                                            مثل تنها مردن !

 

دکتر علی شریعتی

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 18:7 توسط ترانه | |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس