تبليغاتX
ترانه های یک ترانه

ترانه های یک ترانه

ترنم روزهای بارانیم

خداحافظ 88

خداحافظ  ... 

خداحافظ ر  وزهایی که با تک تک ثانیه هایتان زندگی کردم ! خداحافظ روزهای تلخ و شیرین ! چه خوب است که زود گذشتید که بدانم خوبی ها و بدی ها همه زود فراموش می شوند !

خداحافظ تمام ساعاتی که سعی کردم نگهدارمتان تا در رقابتی سخت پیروز شوم ! خداحافظ 3 ساعت کنکور  که برایم آرام گذشت !

خداحافظ ترانه 88 و سلام ترانه 89 !

چقدر این روزها آرامم ! چقدر خوب است که می بینمت ! وای روزهای این سال چقدر زود گذشت و پر بود از تجربه های تلخ و شیرین !

همه را به جان خریدم و راضیم و دیگر یاد گرفته ام که خیلی غر نزنم !

به روزهای سپری شده ی امسال که فکر می کنم احساس خوبی دارم ! با وجود تمام سختی ها سال خوبی بود برایم و امیدوارم سال آینده هم همین احساس را داشته باشم !

امسال فرصت ها را کمتر از دست دادم و این تحول بزرگی خواهد بود برای زندگی ام !

امسال همه چیز را قطار کردی که احساس تنهایی نکنم ! چقدر خوب بود که حضورت را بیشتر حس کردم !

خدایا امسال که دعای تحویل سال را با هزار ترس و دلهره از آینده ای نامعلوم خواندم و به جای شادی سال نو ، غمی بزرگ در دلم بود و با صدای حول حالنا ساعت های اول سال را با گریه ای پر از ناامیدی شروع کردم ! نگاهم کردی و همین معجزه ای بود برای سال نوی من !

خدایا تمام لحظه های این سال کنارم بودی و حضورت را حس کردم ! خدایا امسال بیشتر دیدمت ! بهتر بگویم اجازه دادی که ببینمت ! اجازه دادی که بفهمم تمام آن غم های عظیم هدیه ای بود بزرگ ! و باید زمان نشانم میداد که بفهممش !

سال 88 را با ناامیدی شروع کردم و تو امید را در تک تک لحظه های این سال در شکل های مختلف سر راهم قرار دادی و سال 87 را با امیدی سرشار شروع کرده بودم و بدترین سال زندگیم شد !

خدایا فهمیدم دریای آرام و طوفانی را فقط یک ناخداست و آن وجود توست ! گاهی بدون هراس در دریایی آرام راه می افتیم و مطمئنیم که به مقصد می رسیم و ناگهان گردبادی از راه می رسد و نابودمان می کند و گاهی با ناامیدی در دریایی طوفانی دست از همه چیز می کشیم و ناگهان خود را در ساحلی آرام می یابیم !

خدایا سرچشمه ی تمام این سوالها و معجزه ها فقط تویی ! خوشحالم که می توانم بفهمم این چیزها را ! خوشحالم که هنوز هم می بینمت و اینقدر ها دور نشدم که راه رسیدن را گم کنم !

خدایا به تعداد تمام شن های روی کره زمین و به تعداد تمام ذرات این عالم شکرت اگر گویم کم است !

الحمد الله کما هو اهله !

 

پی نوشت 1 : آرزو می کنم سال 89 برای همه انسان های این دنیا حتی بدترین های عالم ،  بهترین سال باشد ! سالی که قلب های همه روشن شود ! سالی که امید و آرزوها برآورده شود ! سالی که آرامش در تک تک قلب ها حاکم شود ! ((عجل لولیک الفرج ))

 

پی نوشت 2 : این آخرین پست من در سال 88 بود ! با احترام ،  از همه دوستانی که امسال تنهایم نگذاشتند سپاسگذارم و آرزو می کنم سال خوبی پیشرو داشته باشید ! تمام بدی هایم را در سال 88 ببخشید و بگذارید باری که بر دوش دارم کمی سبک تر شود ! یادتان نرود وقتی حول حالنا را خواندید به حال من هم دعا کنید !

پیشاپیش سال نو مبارک !

شاد باشید و سر بلند ! 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم اسفند 1388ساعت 19:8  توسط ترانه   | 

درس امروز

 

حتما همه شما تا به حال چندین و چند مرتبه به آسمون شب خیره شدید . اگر آسمون گرفته نباشه و ابر سیاهی توش پرسه نزنه ! سوسوی قشنگ ستاره ها واقعا تماشاییه  !

ممکنه شب هایی رو گذرونده باشید که تا صبح خوابتون نبرده باشه و اگر تصادفا پنجره اتاقتون روبه آسمون صاف و پر ستاره ای باز شده باشه ! ستاره شمردید و ستاره شمردید تا خود صبح .....

امکان داره بین انبوه ستاره ها خط هایی خیالی هم رسم کرده باشید و با ستاره ها شکل درست کرده باشید : گل ، درخت ، پرنده ، آدم و هزار تا چیز دیگه !!!

همه اینارو گفتم چون یاد خاطره ای افتاده بودم ! اولین بار که معلم انشای ما سر کلاسمون اومد به جای هر صحبتی از ما خواست تا چشمها مون رو ببندیم و یک آسمون صاف و پر ستاره رو تو ذهنمون مجسم کنیم . همون طور که تصویر ستاره ها جلوی چشم ما رنگ می گرفت گفت : هر کدوم از اون ستاره ها که می بینید یک واژه است !

حالا سعی کنید واژه ها رو به هم وصل کنید ! بین ستاره ها دنبال شکل بگردید ! اون شکل هایی که می بینید همون جمله ها هستند ! آسمون پر ستاره هم یه کتابه پر از واژه و جمله !

درس ما اینه ..... یه آسمون واژه !!!!

 

پی نوشت : این نوشته مربوط می شود به سال 82 ! مرا به یاد خیلی چیزها می اندازد ! امروز که صندوقچه ی خاطراتم را زیر و رو می کردم پیدایش کردم و تصمیم گرفتم در تاریخ خاطرات وبلاگیم هم ثبتش کنم ! 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم اسفند 1388ساعت 18:57  توسط ترانه   | 

روزهای خوب ....

 چقدر بالا و پایین داری ! دیگر عادت کرده ام به فراز و نشیب هایت ! به گریه هایت ! به بغض های نیمه شبت ! به خنده هایت !

گفتم عادت کرده ام ؟ نه ! عادت نیست گمان می کنم سخت شده ام مثل یک دیوار ولی هنوز جنس این دیوار سنگ نیست و خوشحالم از این بابت !

زندگی  ... من هستم !!!

من با تو تا به حال راه آمده ام پس تو هم کمی مراعات کن !

در پس این زندگی نیرویی است که مرا نگه می دارد و امیدوارم می کند که آن هم فقط یک چیز است ...... یک کلمه ..... همه چیز ........... یعنی خدا !!!

خدایا این مدت نشانه هایت را دیدم ! به راهی بردی ام که خودت خواستی ! خودت میدانی در خلوت ،  تک تکش را برایت شمردم و گفتم که لیاقتش را نداشتم  ! جز شکر چیزی نمی توانم بگویم !

 

این مدت که نبودم و ننوشتم اتفاقات زیادی افتاد ! تلخ و شیرین باهم ! ولی نتوانستم بنویسم و یا بهتر بگویم آرامشی نبود که بنویسم ! منظورم آرامش ذهنی است !

حالا که کنکور تمام شده کمی آرام تر شده ام و حالا باید منتظر نتیجه اش بمانم !

بیست و یک بهمن آخرین روز کاریم در آتلیه بود و چقدر دلم گرفت که نزدیک به شش ماه  انس گرفتم به در و دیوارش ، حتی به صندلی و میزم !

از دوستانم که خداحافظی می کردم دلم می خواست کمی هم اشک بریزم ولی خودم را کنترل کردم !

حالا هم که در اداره کار می کنم و راضیم از این بابت !

خدایا ممنون به خاطر همه چیز !!! خدایا این روزها بهترین روزهای زندگی ام است !

 

پی نوشت : از همه دوستانی که این مدت فراموشم نکردند ممنونم !!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم اسفند 1388ساعت 10:35  توسط ترانه   | 

شمارش معکوس .....

 

 صدای تیک تیک ساعت بهم می گه دیگه دارم نزدیک می شم به روزی که یه جورایی یک سال دویدم تا بهش برسم و حالا دارم می رسم !!!

یادمه یه پست گذاشتم توی تابستون با لحن ظنز آمیز که من حتما قبول می شم !

ولی امروز کاملا جدی می گم که دلم می خواد قبول بشم !

چقدر زود گذشت ! ولی خوشحالم که دارم به روز امتحان نزدیک می شم و بالاخره بعد مدتها می تونم یه نفس راحت بکشم !

ولی خیلی سخته که زحمت یک سال آدم با چند ساعت نشستن سر جلسه کنکور محک بخوره ! ولی به هرحال قانون این دنیای بی قانونی که دارم توش زندگی می کنم همینه و کاریشم نمی شه کرد !

از همتون می خوام برام دعا کنید !

از امروز شمارش معکوس برام شروع شده ! تا کنکور ارشد فقط 18 روز .......

توی این مدت خدا خیلی بهم کمک کرد که دست از تلاش بر ندارم و یه جورایی یه موقعیت هایی سرراهم گذاشت که  مجبور شدم به درس خوندن ! خدایا ازت ممنونم بازم کمکم کن !

از همه می خوام برام دعا کنین که بتونم نتیجه زحمت هامو ببینم !

 

پی نوشت : این بار ساده نوشتم و خودمونی ! چون این روزا مغزمو برای چیزای مهمتر لازم دارم !!!!!! پس به خودم سخت نگرفتم !!!

 

توجه توجه توجه :

ا زهمه دوستانی که اومدن و برام کامنت های زیبایی گذاشتن و دعاهای قشنگی کردن ممنونم ! از دعوت بعضی دوستان هم که آپ کردن  ممنون ! ولی دلم می خواد بعد از کنکور با خیال راحت بیام مطالبتون رو بخونم ! پس تاخیرم رو ببخشید ! و همچنان برام دعا کنید !

شاد باشید و سر بلند ....

+ نوشته شده در  جمعه نهم بهمن 1388ساعت 22:56  توسط ترانه   | 

........

 

 

ترجیح می دهم با کفش هایم در خیابان راه بروم و به خدا فکر کنم تا این که

 در مسجد بنشینم و به کفش هایم فکر کنم !!!!!!

دکتر علی شریعتی

پی نوشت :

این روزها حسابی مشغول درس خواندن هستم ! تا کنکور ارشد چیزی نمانده و من سخت محتاج دعا هستم تا در این مبارزه پیروز شوم ! قبولی در کنکور ارشد خیلی برایم مهم شده و من باید برنده شوم ! خدایا کمکم کن !  

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم دی 1388ساعت 22:10  توسط ترانه   | 

نقش ...

 

در شبي تاريك

كه صدايي با صدايي در نمي آميخت

و كسي كس را نمي ديد از ره نزديك،

يك نفر از صخره هاي كوه بالا رفت

و به ناخن هاي خون آلود

روي سنگي كند نقشي را و از آن پس نديدش هيچكس ديگر.

شسته باران رنگ خوني را كه از زخم تنش جوشيد و روي صخره ها خشكيد.

از ميان برده است طوفان نقش هايي را

كه بجا ماند از كف پايش.

گر نشان از هر كه پرسي باز

بر نخواهد آمد آوايش.

 

آن شب

هيچكس از ره نمي آمد.

تا خبر آرد از آن رنگي كه در كار شكفتن بود.

كوه: سنگين، سرگران، خونسرد.

باد مي آمد، ولي خاموش.

ابر پر مي زد، ولي آرام.

ليك آن لحظه كه ناخن هاي دست آشناي راز

رفت تا بر تخته سنگي كار كندن را كند آغاز،

رعد غريد،

كوه را لرزاند.

برق روشن كرد سنگي را كه حك شد روي آن در لحظه اي كوتاه

پيكر نقشي كه بايد جاودان مي ماند.

 

 

 

امشب

باد و باران هر دو مي كوبند:

باد خواهد بر كند از جاي سنگي را

و باران هم

خواهد از آن سنگ نقشي را فرو شويد.

هر دو مي كوشند.

مي خروشند.

ليك سنگ بي محابا در ستيغ كوه

مانده بر جا استوار، انگار با زنجير پولادين.

سال ها آن را نفرسوده است.

كوشش هر چيز بيهوده است.

كوه اگر بر خويشتن پيچد،

سنگ بر جا همچنان خونسرد مي ماند

و نمي فرسايد آن نقشي كه رويش كند در يك فرصت باريك

يك نفر كز صخره هاي كوه بالا رفت

در شبي تاريك.

 

پی نوشت : یکی از دوستان برایم کامنت گذاشته که شاعر این شعر سهراب سپهری است ! ممنون دوست من !!!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم دی 1388ساعت 23:0  توسط ترانه   | 

خاطرات سوخته !

 

امروز تمام خاطراتم را سوزاندم ! امروز من با چشمانم یکی یکی نواختم قطره های اشک را ! و آتش رقصید و با وزش باد به این سو و آن سو می رفت !

امروز تمام عکس هایی که با ولع جمع کرده بودم و نگه داشته بودم که گمان می  کردم روزی قسمتی از رویاهای زندگی ام خواهد بود سوزاندم ! چون به کابوس تبدیل شده بود !

امروز بی رحم شدم مثل خیلی ها ! مثل همان که رویا هایم را به کابوس تبدیل کرد ! خیره ماندم به آتش و گرمایش در این سرما بدجور آزارم داد !  به تک تک عکس هایی که می سوخت در آتش  ناباورانه نگاه می کردم !

دیگر در آن عکس ها حتی خودم هم نمی شناختم چه به رسد به ........

با خودم فکر کردم سوختن عکس ها که چیزی نیست ! مهم سوختن خودم بود ! تباه شدنم !

تمام خاطراتی که زمانی شیرین بودند حالا تلخ ترین روزهای تباه شده ی زندگیم هستند !

و حالا من  در این صحنه ی زندگی ایستاده ام تا نقشی تازه به عهده بگیرم ! شاید این بار دیگر مجبور به سوزاندن خاطراتم نباشم !

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت 21:21  توسط ترانه   | 

کی ام ؟

 

بدون تو کی ام ؟از هرچه نیست هم کمتر

ای از هر آنچه خدا وعده داده محکم تر !

از ابتدا به هوای هم آفریده شدیم

شبیه آدم و حوا ،نه بلکه با هم تر

برای هرچه از این بعد من تو ،تنها تو

از احتیاج گیاهان به خاک مبرم تر

درست حدس زدی در سرم چه می گذرد

به نام تو غزلی از سکوت مبهم تر

برقص با کلمات آنچنان به آرامی

که از سقوط پر آرام تر ملایم تر

ببخش دستم اگر لرزه گیر شانه ی توست

ای از تشنج آتشفشان مصمم تر

به هم بریز و بپاش از هم و دوباره بساز

مرا چو خویش نه ابلیس تر نه آدم تر

 

 مسلم فدایی

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم آذر 1388ساعت 21:54  توسط ترانه   | 

دلم برایت تنگ شده ........

 

دلم برایت تنگ شده ! می دانم آن دور دور ها ایستاده ای و داری نگاهم می کنی ! هر روز ! هر ساعت ! روز و شبش خیلی فرقی ندارد !

همه اش ایستاده ای و نگاهم می کنی و لبخند می زنی و من در حسرت یک لحظه در آغوش کشیدنت هستم !

هر روز که از دور می بینمت تا خودم را جمع و جور می کنم که امروز بیایم و کمی در کنارت باشم حتی برای یک لحظه ،  انگار چیزی مانع می شود ! اتفاقی تازه ! حرفی یامفت ! نگاهی مضحک ! و گاهی خودم ! آری خودم مانع می شوم که نزدیکت نشوم انگار !

هر روز و هر شب خواب هایم اشفته شده و خودم از خواب هایم بدتر ! و هر روز از دیروز دلم بیشتر برایت تنگ می شود !

چند شب است پیاپی خواب آشفته می بینم و تو هم همیشه گوشه ای از خواب هایم هستی ! ولی چرا حتی در خواب هم نمی توانم در آغوش بکشمت تا کمی آرام شوم !

دلم از این دنیا گرفته ! دلم از آدمها روز به روز سیاه تر می شود ! نمی دانم گاهی فکر می کنم توی یک جنگل بی پایانم که هر چه جلوتر می روم به لانه شیر های درنده نزدیک و نزدیک تر می شوم ! و می ترسم ......

همیشه سخنور خوبی بوده ام ! چند وقت پیش درباره پست یکی از دوستان نظری دادم و گفتم :  زندگی همین است دیگر ! خیلی سخت نگیر ! اینجا مثل عبور از یک خیابان است که باید فقط عبور کنی و حواست را جمع کنی همین !!!

گوشم از این حرف ها پر است ! معنای همه این جملات ساده را خوب می فهمم ! ولی نوبت به خودم که می رسد انگار گنگ می شوم ! خیلی وقت ها سعی می کنم به این حرف ها عمل کنم ولی نمی شود !

بگذریم ..........

برگردم به دل تنگی ام !

آری دلم برایت تنگ شده ! دلم برای در آغوش کشیدنت تنگ شده ! دلم برای خنده هایت ، حتی گریه هایت تنگ شده !

 

آرامش روزهای زندگی ، دلم برایت تنگ شده !!!!!

 

پی نوشت : خطاب به بعضی دوستان : دلم برای کسی تنگ نشده !!! دلم برای آرامش تنگ شده ! برای یک حس خوب ! برای راحت نفس کشیدن که وقتی نفس می کشم قلبم تیر نکشد  ! برای بی غم بودن !

خدایا دلم برای آرامش تنگ شده ! خدایا اصلا شاید دلم برای خودت تنگ شده !!!

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت 22:10  توسط ترانه   | 

من به یک احساس خالی دلخوشم !!!

 

 

من به یک احساس خالی دلخوشم


من به گل های خیالی دلخوشم


در کنار سفره اسطوره ها


من به یک ظرف سفالی دلخوشم


مثل اندوه کویر و بغض خاک


با خیال آبسالی دلخوشم


سر نهم بر بالش اندوه خویش


با همین افسرده حالی دل خوشم


در هجوم رنگ در فصل صدا


با بهار نقش قالی دلخوشم


آسمانم: حجم سرد یک قفس


با غم آسوده بالی دلخوشم


گرچه اهل این خیابان نیستم


با هوای این حوالی دلخوشم

 

پی نوشت : این شعر را که خواندم دیدم چقدر شبیه است به حال و هوای من ! من دل خوشم به خیلی چیزها که هیچ هستند ولی به هرحال وجود دارند ! دل خوشم اما سر خوش نیستم ! دل خوش بودن هم عالمی دارد ! گاهی دلم را  خوش می کنم به یک نفس عمیق هوای سرد پاییزی ! همین می شود دلخوشی دیگر !

دلتان خوش ! چشمهایتان پر اشک شوق  ! لبخندتان از ته دل ! و قلب هاتان پر مهر !

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 22:32  توسط ترانه   |